دختر افغان

عشق یعنی؟؟؟؟؟
 
عشق یعنی با جهان بیگانگی .


         عشق یعنی شب نخفتن تا سحر .


             عشق یعنی سجده با چشمان تر .


                  عشق یعنی در جهان رسوا شدن .


                      عشق یعنی اشک حسرت ریختن .


                             عشق یعنی لحظه های التهاب .


                                 عشق یعنی لحظه های ناب ناب. 


                                       عشق یعنی قطره و دریا شدن .


                                             عشق یعنی دیده بر در دوختن.


                                                   عشق یعنی در فراقش سوختن.

کارت پستال الکترونیکی عاشقانه,عکس عاشقانه,گالری نایت اسکین,کارت الکترونیکی,کارت هدیه,کارت پستال تولد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 19:4  توسط diyana afghan  | 

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه .

واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه ‏داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه.

براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه.

 عاشقه کسي ‏باش که دوستت داشته باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 1:4  توسط diyana afghan  | 

خوشبختی

 
 
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی ازهمكارانش
ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می كنيد؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/02ساعت 23:33  توسط diyana afghan  | 

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it.

عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد.


love is wide ocean that joins two shores.

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد.


life whithout love is none sense and goodness without love is impossible.

زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن.


+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/01ساعت 0:10  توسط diyana afghan  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 17:12  توسط diyana afghan  | 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني


دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني

دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

 دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 0:50  توسط diyana afghan  | 

عيد سعيد فطر مبارک باد...

La ilaha illallah
Muhammad rasulallah
La ilaha illallah
Muhammad rasulallah
‘Alayhi salatullah
‘Alayhi salatullah

Children are wearing new clothes
Bright colours fill the streets
Their faces full of laughter
Their pockets full of sweets
Let us rejoice indeed
For this is the day of Eid

Mosques are full of worshippers
in rows straight and neat
Their Lord they remember, His name they repeat
Their hands are raised to the sky
They supplicate and plead
On this blessed day
Forgive us they entreat
Let us rejoice indeed
For this is the day of Eid

People are giving charity
And helping those in need
In giving they’re competing
Today there is no greed
Let us rejoice indeed
For this is the day of Eid

Enemies embracing each other
All hatred is buried
Everyone is celebrating
Greeting everyone they meet
Let us rejoice indeed
For this is the day of Eid.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/21ساعت 16:17  توسط diyana afghan  | 


How can I tell you
Why I'm in love with you
My love, I’m not able to tell
what’s in my heart
My eyes will explain the rest
But you’re not aware
Even when we meet, we don’t really meet
Why is there such a distance to our union?
These events are unnoticed by you
Why are dreams of you still hidden in my eyes?
look into my eyes
What you will find settled there
Looks exactly like you
I’m not sure if it were your eyes or your talks
That made me desire you
Even though you were close to me
Despite my fervent wishes
Despite my feelings
You’re not mine, it’s like this.
You seem to disapprove, I don't know why
In my fantasies I’ve said so much to you already
In front of you I didn't say a word
You did not even turn into a stranger
When you became someone else’s
You never were mine in the first place
Sadly my heart mourns over it
It fancies this dream and imagines...
that we met ...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/13ساعت 0:27  توسط diyana afghan  | 

28 اسد 1389 مبارک باد.

 

91مین سالگرد  استقلال کشور عزیز ما افغانستان  را به تمام افغانان عزیز تبریک میگویم...

28 اسد سالروز استقلال افغانستان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 13:38  توسط diyana afghan  | 

Short Love Story

The Blind Girl

There was a blind girl who hated herself just because she was blind. She hated everyone, except her loving boyfriend. He was always there for her. She said that if she could only see the world, she would marry her boyfriend.

One day, someone donated a pair of eyes to her and then she could see everything, including her boyfriend.
Her boyfriend asked her, "now that you can see the world, will you marry me?" The girl was shocked when she saw that her boyfriend was blind too, and refused to marry him.

Her boyfriend walked away in tears, and later wrote a letter to her saying..... "Just take care of my eyes dear." i'll always love you forever..

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 23:38  توسط diyana afghan  | 

ماه مبارک رمضان 1389 مبارک باد.

ماهی سرشار از برکت و رحمت و عبادت های پذیرفته شده برایتان آرزومندم . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 0:7  توسط diyana afghan  | 

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم میری و می ‏بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمیگم دلخور از تقدیرم اما
تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما میمیره این عشق
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/09ساعت 16:14  توسط diyana afghan  | 

                 you and I
         will be together till the   
               end of time
 i promise i will never let you go      
   
now that i know you love...



  loving you is like
       breathing
   how can i stop?


 you came
 into my
 life only to
 teach me
 how to
 live
 alone.....



Dont say
sorry now
coz i dont
care...



if the only
way to be
with u is in
my dreams
i will sleep
4ever..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/24ساعت 16:46  توسط diyana afghan  | 

some pictures of picnic places in kabul

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/17ساعت 0:1  توسط diyana afghan  | 

I could never miss your love
As warm as a Miami day
I could never get enough
Wetter than an ocean wave

Now one is the key, two is the door
Three is the path that will lead us to four
Five is the time you kidnap my mind
Into ecstasy

I’m lost inside your love
Believe me
And if I don’t come up
Then leave me
Inside your love forever

Lost inside your love
When the two of us are one
There’s no place I’d rather be, oh no
I’m disappearing in your love
Wilder than my wildest dreams, oh yeah

Now one is the key, two is the door
Three is the path that will lead us to four
Five is the time you kidnap my mind
Into ecstasy

I’m lost inside your love
Believe me
And if I don’t come up
Then leave me
Inside your love forever
Lost inside your love

Over and over, you know what I need
..
I see over and over you keep taking me
A little bit too far
A little bit too deep

Lost inside your love
Believe me
And if I don’t come up
Then leave me
Inside your love forever
Lost inside your love
I’m lost inside your love
Believe me
And if I don’t come up
Then leave me
Inside your love forever
Lost inside your love

Lost inside your love

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 13:18  توسط diyana afghan  | 

when i saw u
i was afraid
to meet u when
i meet u i was
 afraid
to love u when
i loved u i was
 afraid
to lose u.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/26ساعت 0:30  توسط diyana afghan  | 

i love to walk

in the rain cause


no one knows that i

 
am crying............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/17ساعت 18:57  توسط diyana afghan  | 

A real friend

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.

یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد

که تموم دنیا از پیشت رفتن.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/18ساعت 1:20  توسط diyana afghan  | 

تنها نرو این راه رفتن نیست

تنها نرو این راه رفتن نیست

دنیای تو چیزی به جز من نیست

تو از خودت چیزی نمی دونی

تنها نرو تنها نمی تونی

من حال این روزاتو می دونم

چیزی نگو چشمات و می خونم

این جاده تا وقتی نفس داره

چشماشو از دور بر نمی داره

می ری که با فکر تو تنها شم

می ری که همدرد خودم باشم

تو آخر راه و نمی دونی

تنها نرو تنها نمی تونی

من حال این روزاتو می دونم

چیزی نگو چشمات و می خونم

دستام و با احساس تو بستم

من بی نهایت با تو همدستم

تا جاده می ره سمت بی راهه

گم کن منو این آخرین راهه

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/10ساعت 23:5  توسط diyana afghan  | 

به خاطر داشته باشیم که :
عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.
راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .
نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .
سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.
طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.
زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .
دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .
ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.
رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرویم.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/06ساعت 13:17  توسط diyana afghan  | 

سال 1389 مبارک باد.

بهار

نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار

 

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن

 

که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر

 

کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم

 

چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لالهٔ نو رسته بود، چون رخ دوست

 

گلبن از غنچهٔ سیراب بود ،‌چون لب یار

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

 

بوسه ده‌ای گل نورسته، که عید است و بهار

گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق

 

گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل

 

نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید

 

جای عیدی، تو به من بوسه ده‌ای لاله عذار

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/28ساعت 13:46  توسط diyana afghan  | 

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه مي كارد

 

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريد ... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

 

چون نهالي سست مي لرزد

روحم از سرماي تنهائي

مي خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهائي

 

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق، اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام، از عشق هم خسته

 

غنچه شوق تو هم خشكيد

شعر، اي شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد، بيدار

 

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه مي گشتم به دنبالش

واي بر من، نقش خوابي بود

 

اي خدا ... بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

 

ديدم اي بس آفتابي را

كاو پياپي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من!

اي ديغا، درجنوب! افسرد

 

بعد از او ديگر چه مي جويم؟

بعد از او ديگر چه مي پايم؟

اشك سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم

 

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه مي كارد.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

nightmelody-com-0255.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 1:7  توسط diyana afghan  | 

ادبیات عشق : تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

جذاب ترین کلمه : آشنائی

متین ترین کلمه : دوستی

آرام بخش ترین کلمه : محیت

پاک ترین کلمه : وجدان

تلخ ترین کلمه : تنهائی

زشت ترین کلمه : خیانت

سخت ترین کلمه: جدائی

و زیباترین کلمه : تو .

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 0:41  توسط diyana afghan  | 

life is beautiful

Life is beautiful,
colorful and magical,
throwing up things,
never believable.

Beautiful people,
animals and trees,
earth and the sun,
and the flowing rivers.

Everything is beautiful,
making life admirable,
making us fly,
towards that beautiful sky.

Those wonderful birds,
those beautiful beaches,
those green grasslands,
invite us everywhere.

This beautiful earth,is for us all,
enjoy living here and help others enjoy it!

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19ساعت 0:4  توسط diyana afghan  | 

داستان ميخ و چکش

   يکي بود يکي نبود ، پسر بچه بداخلاقي بود ، پدرش  به او يک کيسه پر از ميخ و يک چکش داد و گفت : هر وقت عصباني شدي ، يک ميخ  به ديوار روبرو بکوب .

روز اول  پسرک مجبور شد  37 ميخ  به ديوار روبرو  بکوبد .در روزها و هفته هاي  بعد  که پسرک توانست  خلق و خوي  خود را کنترل  کند و کمتر  عصباني  شود  ، تعداد ميخ هايي که به ديوار  کوفته بود  ، رفته رفته کمتر شد  .پسرک متوجه شد  که آسان تر آن است  که عصباني  شدن خود شرا کنترل کند تا آنکه ميخ ها  را در ديوار سخت بکوبد  .بالاخره به اين ترتيب  روزي  رسيد  که پسرک ديگر عادت عصباني شدن  را ترک کرده بود  و موضوع را به پدرش  يادآوري کرد.پدر به او پيشنهاد کرد که حالا به ازاي هر روزي که عصباني نمي شود ، يکي از ميخ هايي را که در طول  مدت گذشته به ديوار کوبيده است از ديوار بيرون بکشد .

روزها گذشت تا بالاخره يک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت : همه ميخ ها را از ديوار درآورده است .پدر ، دست پسرش  را گرفت  و به آن طرف ديواري  که ميخ ها روي آن کوبيده شده و سپس  درآورده بود ، برد و رو به پسر کرد و گفت : " دستت درد نکند  کارخوبي  انجام دادي  ولي به سوراخ هايي که در ديوار  به وجود آورده اي  نگاه کن !! اين ديوار هيچوقت ديوار قبلي  نخواهد بود .پسرم  وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گويي ، مانند ميخي است  که بر ديوار  دل طرف مقابل مي کوبي .تو مي تواني چاقويي را به شخصي  بزني و آن را درآوري ،مهم نيست  تو چند مرتبه  به شخص  روبرو خواهي  گفت معذرت  مي خواهم  که آن کار را کرده ام ، زخم چاقو کماکان  بر بدن  شخص روبرو خواهد ماند.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/12ساعت 18:15  توسط diyana afghan  | 

داستان کوتاه

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند هنگام ورود ، دسته بزرگی  از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی  را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را  داخل جعبه هایی می گذارند.  مرد از فرشته‌ای پرسید :  شما دارید چکار می کنید ؟ 

فرشته در حالیکه داشت نامه ی را باز می کرد ، جواب داد :  اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها  و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ  دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند  و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید :  شماها چکار می کنید ؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت :  اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان  به بندگان زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!! مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده  ، باید جواب تصدیق دعا بفرستند  ولی تنها عده بسیار کمی  جواب می دهند .

مرد پرسید :  مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد :  بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند :

خدایا متشکریم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/03ساعت 22:22  توسط diyana afghan  | 

 

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 22:38  توسط diyana afghan  | 

این وطن بی ما وطن کی میشود؟

های! با یک تن، اتن کی میشود

این وطن بی « ما» وطن کی میشود

گر نباشد از تو هم این سرزمین

خانه ء آباد من کی میشود

نازنین! یک قطره تو، یک قطره من!

خاک، بی باران، چمن کی میشود

همنشینی بستر معنی ماست

واژه بی واژه سخن کی میشود

سوز و ساز عشق چیزی دیگر است!

ساختن با سوختن کی میشود

بیش از این دگر مرا مزن! میزنی بزن، سخن بزن

یک کلید خانه پیش تو! یک کلید خانه پیش من!

از چه بلبلان کوهی غزل

از پرند عشق پر نیاورند

از چه چشم های دودپوش ما

از سپیده یک خبر نیاورند

رفته ایم همستاره همنفس در غروبسار سوختن

یک کلید خانه پیش تو یک کلید خانه پیش من

از پرنده کوچه کهکشان شود

آفتاب ناشکفته سر زند

آسمان هر آنچه هدیه کرده است

باز « یا بهار!» گفته سر زند

یک کنار باغ نسترن یک کنار باغ یاسمن

یک کلید خانه پیش تو یک کلید خانه پیش من

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 22:18  توسط diyana afghan  | 

love sms

Don't go for looks,

they can deceive

Don't go for wealth

even that fades away.

Go for sum1 who makes u

smile becoz only a smile makes

a dark day seem bright..

دنبال نگاه ها نرو،

ممکنه فریبت بدن

دنبال ثروت نرو

چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه

دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی

چون فقط یه لبخنده که میتونه

باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

As days go by, my feelings get stronger,

To be in ur arms, I can't wait any longer.

Look into my eyes & u'll see that it's true,

Day & Night my thoughts r of U..

هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه

برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم

به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته

شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

All I wanted was sum1 2 care 4 me

All I wanted was sum1 who'd b there 4 me

All I ever wanted was sum1 who'd b true

All I ever wanted was sum1 like U...

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که بهم اهمیت بده

یه نفر که بخاطر من اینجا باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که باهام رو راست باشه

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که دقیقا مثل تو باشه!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Love is like a CD track

That links our hearts together

Dont ever break that CD coz

That wud break my heart too.........

عشق مثل ترک های یک سی دی میمونه

که قلب های مارو به هم پیوند میده

هرگز سعی نکن که اون سی دی رو بشکنی

چون اینکارت ممکنه باعث بشه قلب من هم بشکنه

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Message:some text missing*

Sender:Name Missing*

*Number Missing

*Sent date missing

*Missing U a lot thats y

everything is missing....

پیام : متن پیام از دست رفته

فرستنده : نام فرستنده مشخص نیست

تاریخ ارسال : تاریخ ارسال معلوم نیست

دلم واسه ی تو خیلی تنگ شده واسه ی همینه که همه چیز گم شده و از دست رفته!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

softly d leaves of memories wil fal,

 
i'll pick them up & gather them all,


coz 2day, 2moro & til my life is through


i'll cherish having sum1 like u!

برگ های خاطره ها به آرامی میریزن

و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم

چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره

بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 I m on a mission:

Misson 2 avoid u,

2 forgetu, 2 get rid of u,

2 not 2 talk 2u or meet u,

in short....

MISSION IMPOSSIBLE!!

من در یک ماموریتم

ماموریتی برای دوری از تو

ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت

که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم

در یک کلام :

ماموریت غیر ممکن!!!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

D smallest word is I,

the sweetest word is LOVE

and the dearest person

in the world is U.

tats y I Love You..

i (من) کوتاه ترین کلمه ی دنیاست

شیرین ترین کلمه ی دنیا عشقه (LOVE)

و عزیز ترین شخص در دنیا تو هستی(you)

واسه همینه که دوست دارم(I love you)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Dear O Dear, ur not near

but i can hear

dont get fear

Ur memories r here

liv wid cheer

no more tear

and ur mine forever!

عزیزم تو نزدیک من نیستی

اما میتونم بشنوم:

هرگز نترس

خاطره هات اینجا هستن

با شادی زندگی کن

دیگه اشک نریز

چون تو همیشه مال منی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Q:what is Luv?

*

*

*

*

A:Luv is wen sum1 breaks ur heart

n d most amazing thing

is tat u still Luv them

wid every broken piece...!

سوال : عشق چیه؟

جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه

و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 0:5  توسط diyana afghan  | 

stories

A TOUCHING LOVE STORY...
As I sat there in English class,I stared at the girl next to me.She was my so called 'best friend'.I stared at her long, silky hair,And wished she was mine.But she didn't notice me like that,And I knew it.After class,She walked up to me and asked me forThe notes she had missed the day before.I handed them to her.She said 'thanks'And gave me a kiss on the cheek.I want to tell her, I want her to knowThat I don't want to be just friends,I love her but I'm just too shy,And I don't know why.
 
The phone rang. On the other end,It was her. She was in tears,Mumbling on and on about howHer love had broke her heart.She asked me to come overBecause she didn't want to be alone, So I did.As I sat next to her on the sofa, I stared at herSoft eyes, wishing she was mine.After 2 hours, one Drew Barrymore movie,And three bags of chips,She decided to go home.She looked at me, said 'thanks'And gave me a kissOn the cheek..I want to tell her,I want her to know thatI don't want to be just friends,I love her but I'm just too shy,And I don't know why.
Senior year:-
One fine day she walked to my locker.'My date is sick' she said,'hes not gonna go' well,I didn't have a date, and in 7th grade,We made a promise thatIf neither of us had dates,We would go together just as 'best friends'.So we did.That night, after everything was over,I was standing at her front door step.I stared at her as She smiled at meAnd stared at me with her crystal eyes.Then she said- 'I had the best time, thanks!'And gave me a kiss on the cheek.I want to tell her,I want her to knowThat I don't want to be just friends,I love her but I'm just too shy,And I don't know why.

Graduation:-
A day passed, then a week, then a month.Before I could blink, it was graduation day.I watched as her perfect bodyFloated like an angelUp on stage to get her diploma.I wanted her to be mine-butShe didn't notice me like that, and I knew it.Before everyone went home,She came to me in her smock and hat,And cried as I hugged her.Then she lifted her head from my shoulderAnd said- 'you're my best friend,Thanks''s and gave me a kiss on the cheek.I want to tell her,I want her to knowThat I don't want to be just friends,I love her but I'm just too shy,And I don't know why.

Marriage:-
Now I sit in the pews of the church.That girl is getting married now.And drive off to her new life,Married to another man.I wanted her to be mine,But she didn't see me like that,And I knew it.But before she drove away,She came to me and said 'you came !'.She said 'thanks' and kissed me on the cheek.I want to tell her,I want her to knowThat I don't want to be just friends,I love her but I'm just too shy,And I don't know why.

Death
Years passed, I looked down at the coffinOf a girl who used to be my 'best friend'.At the service, they read a diary entryShe had wrote in her high school years.This is what it read:'I stare at him wishing he was mine,But he doesn't notice me like that,And I know it.I want to tell him,I want him to know thatI don't want to be just friends,I love him but I'm just too shy,And I don't know why.I wish he would tell me he loved me !..........'I wish I did too...'
I thought to my self, and I cried
.

Follow Your Heart

Billy loved Katie with all his heart. But he never told a Single soul. Katie secretly loved him too. But she thought she would never have a chance with him. Billy asked his friends what they think of her and his friends thought she was gay. They didn't like her at all. So Billy just went along with them. They all made fun of her and made her feel really bad. Katie was so upset.

One day they followed her home from school making fun of her the whole way home. Once she got inside her house she dropped to the floor cringe. She had a crush on Billy since 3rd grade. She didn't know what to do. When Billy got home he felt real bad about what he had done. So he decided to go to Katie's house to tell her he was sorry and that he really loves her.

When he got there he knocked on the door no one answered.

The door was open so he walked in. He walked into the living room and found Katie lying dead on the floor. She had slit her wrists. Billy was so up set . He knew it was his fault she killed her self. And now he could never tell her how he really felt.

The lesson of this story is: Don't wait to until the last minute to tell someone how you really feel. Because it just might be too late. And don't always go by what your friends say, follow your heart.


Lost Love

This is a personal account of a ghost story that occured over 10 years ago.
This "true experince" firml supported my theory that our departed loved ones can convey messages through dreams.

Back in 1989, being a fresh graduate Psychology graduate, I landed a job in
the personnel department in one of the goverment offices in Quezon City. A male co-worker, Jun, was 11 years older than me. He became one of my friends while working there. Jun was king, loving, and romantic. He was the breadwinner of his family. His parents ang relatives liked me a lot. Being single and unattached, he courted me in 1990. I accepted his marraige proposal during the latter part of that year.

My parents did not approve of our relationship and when the first quarter of 1991 came, my parents made me quit my job. My dad, being a military man, even threatened Jun to Jun to stay away from me. To make our long story short, I left my job. I lost track of Jun I bussied myself with the family business. Basically, I went on with my life and tried to forget about him.

On the morning of June 2, 1994 I recieved a telegram from his aunt, saying that Jun had died the day before June1, 1994. Shocked I crumpled the short note and hurriedly phoned his aunt for confirmation. She told me that when we parted, Jun resigned from his job and drunk heavily each day. He naglected his death as well as his body. Pneumonia had caused his sudden death. "You know Jun. Everyday and up to his remaining hours, all her wanted was to see you. During his final moments, while suffering from delirium, he even told us that he still loves you very much," Jun's aunt said.

Sadly, my parents wouldn't allow me to go to his wake. I mourned quietly inside my room. There even came a point where I convinced myself that he wasn't dead.

On January 1995, just before my birthday, Jun visited me in a dream. I dreamed that I was inside a hospital room. I was wearing a hospital gown and I was sitting at the foot of my bed. Jun suddenly appeared before me, clothed in bright lights. We communicated mentally. I told him it wasn't true that he was gone. He replied that I must accept the fact that he was already dead but it didn't mean that he as leaving me. "I will always be beside you, gaurding you," he said

I cried saying, "I'm sorry I didn't have the guts to fight for our relationship."

He comforted me and soothed me by shrouding me with his bright light. The bliss I felt was interrupted by voice calling hi name "It's time for me to go," he told me. "But what about me?" I asked, tears in my eyes. " I will be here for you always," he replied,"and I will be waiting for you there. And don't ever forget that love you very much."
After saying this, he vanished before my eyes. I woke up crying. After this accident, I finished began to accept his death. And whenever I'm depressed I feel his presence beside me I know somehow out there he's still waiting
patienly for me.


A Boy's Love

A good reminder: "Take time to appreciate what you have now." --Dont miss reading this one

On the last day before Christmas, I hurried to go to the supermarket to buy the
remaining of the gift I didn't manage to buy earlier.

When I saw all the people there, I started to complain tomyself,"It is going to take forever here and I still have so many other places to go.
Christmas really is getting more and more annoying every year.How I wish I could just lie down, go to sleep and only wake up after it..."

Nonetheless, I made my way to the toy section, and there I started to curse the prices, wondering if after all kids really pla ywith such expensive toys.

While looking in the toy section, I noticed a small boy of about 5 years old, pressing a doll against his chest. He kept on touching the hair of the doll and looked so sad. I wondered who was this doll for. Then the little boy turned to the old woman next to him, "Granny, are you sure I don't have enough money?"

The old lady replied, "You know that you don't have enough money to buy this doll, my dear."

Then she asked him to stay here for 5 minutes while she went to look around. She left quickly. The little boy was still holding the doll in his hand.

Finally, I started to walk toward him and I asked him who did he want to give this doll to.
"It is the doll that my sister loved most and wanted so much for this Christmas. She was so sure that Santa Claus would bring it to her."

I replied to him that may be Santa Claus will bring it to her, after all, and not to worry. But he replied to me sadly.

"No, Santa Claus can not bring it to her where she is now. I have to give the doll to my mother so that she can give it to her when she goes there."

His eyes were so sad while saying this.

"My sister has gone to be with God. Daddy says that Mummy will also go to see God very soon, so I thought that she could bring the doll with her to give it to my sister."

My heart nearly stopped. The little boy looked up at me and said, "I told daddy to tell mummy not to go yet. I asked him to wait until I come back from the supermarket."

Then he showed me a very nice photo of him where he was laughing. He then told me, "I also want mummy to take this photo with her so that she will not forget me."

I love my mummy and I wish she doesn't have to leave me but daddy says that she has to go to be with my little sister."

Then he looked again at the doll with sad eyes, very quietly.I quickly reached
for my wallet and took a few notes and said to the boy, "What if we checked
again, just in case if you have enough money?"

"Ok," he said. "I hope that I have enough."

I added some of my money to his without him seeing and we started to count it.
There was enough for the doll, and even some spare money.

The little boy said, "Thank you God for giving me enough money."

Then he looked at me and added,
"I asked yesterday before I slept for God to
make sure I have enough money to buy this doll so that mummy can give it to my sister. He heard me."
"I also wanted to have enough money to buy a white rose for my mummy, but I didn't dare to ask God too much. But He gave me enough to buy the doll and the white rose."

"You know, my mummy loves white rose."

A few minutes later, the old lady came again and I left with my trolley. I
finished my shopping in a totally
different state from when I started. I couldn't get the little boy out of my
mind.

Then I remembered a local newspaper article 2 days ago, which mentioned of a drunk man in a truck who hit a car where there was one young lady and a little girl. The little girl died right away, and the mother was left in a critical state. The family had to decide whether to pull the plug on the life-assisting machine, because the young lady would not be able to get out of the coma.

Was this the family of the little boy?

Two days after this encounter with the little boy, I read in the newspaper that the young lady had passed away.I couldn't stop myself and went to buy a bunch of white roses and I went to the mortuary where the body of the young woman was exposed for people to see and make last wish before burial.

She was there, in her coffin, holding a beautiful white rosein her hand with the photo of the little boy and the doll placed over her chest. I left the place crying, feeling that my life had been changed forever. The love that this little boy had for his mother and his sister is still, to that day, hard to imagine. And in a fraction of a second, a drunk man had taken all this away from him.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 0:52  توسط diyana afghan  |